سلمان هراتي

ساعت‌انشا‌بود

وچنين گفت معلم با ما :

بچه‌هــا گــوش ‌كنـيد

نظرمـــن ايــن اسـت

شهــــدا خورشيـدند

مرتـضي‌ گفت : شهـيد

چون شقايق سرخ اسـت

دانــش‌آمــوزي‌ گـفت :

     چون چراغي است كه در خانه‌ي ما مي‌سوزد

وكــسي‌ ديــگر گـفت :

     آن درخـتي‌اسـت‌ كه در بـاغچه‌ها مي‌رويـد

ديگري‌ گفـت : شهـيد

     داستاني‌اسـت پـرازحـادثه و زيـبـايـي

مـصطفي‌گـفت : شهـيد

مثـل ‌يـك‌ نمره‌ي بيست

                  داخل‌ دفتر قلب من و تو ‌مي‌ماند          

 سلمان هراتي

پیش از تو آب معنی دریـا شـدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بـسیـار بـود رود در آن بـرزخ کبـود

امـا دریـغ زهـره‌ی دریـا شـدن نداشت

در آن کــویــر سوخته، آن خاک بی‌بهار

حتی علف اجـازه‌ی زیبــا شــدن نداشت

دلها اگرچــه صــاف ولی از هـراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شــدن نــداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بـود حرف عشق

این عقـده تا همیـشه سرِ واشـدن نداشت

   عید در دو نگاه

  نگاه اوّل

عید « حـول حالنا » اسـت

که واجــب اسـت بـفهمـیم

عید شوقی است

که پدرم را به مزرعه می‌خواند

عید تن پوش کهنـه باباست

که مادر

آن را به قدّ من کوک می‌زند

و مـن آن قـدر بزرگ می‌شوم

که در پــیـراهـن مـی‌گنجم

عید تقاضای سبـز شـدن است

یا مقلب القلوب !

نگاه دوم  

عید

سوپر مـارکتی اسـت

که انواع خوردنـی‌ها در آن هست

عید ، بوتیکی اسـت

که انواع پوشیدنی‌ها در آن هست

عید

ملودی مبـارک نـادی است

که من با پیانو می‌نوازم

شب بـه خیـر دوسـت من !»

                         سلمان هراتي

 

 



جریمه

من مثل عصر روزهای دبستان       

    پر از کسالت و تردیدم

و دفترم  

    از مشـق‌هـای خط خورده          

سیاه است

هراس من این است 

    فردا که زنگ حساب آمد  

    با این کمینه چنین خواهند گفت:

باید هزار بار   

    در شعــله‌های آتش دوزخ فرو روی                 

                   اینت جریمه برو!

سلمان هراتي 

عشق

غـم عشـقی که در خـود می نهفتم                

شـبی آن را بـه چشم خسته گفتم

دل مـن مـثل ابـری گریه سرداد

سـحر شـد مثل خـورشیـدی شکفتم

                             سلمان هراتي