شعر

  (هم می توان عمودی خواند و هم افقی)  

      1        2           3           4 

1- ازچهره‌ي  افروخته     گل را        مـشـكـن

2- افروخته  رخ مرو                 توديگر                به‌چـمـن

3- گل را    تو ديگر     مكن خجل     اي مه‌مـن

4- مشكن     به چمن       اي مه من     قد‌ســمن 


اي غمخوار دشت كربلا...



زينب، نهال غم، چه به ويرانه مي‌نشاند

ميريخت خاک و، آب هم از ديـده مي‌فشاند


آن کوه اسـتقـامـت و، آن معـدن وقار

در مــاتم رقيــه، دگــر طـاقتش نماند


زينب که تا سحر، همه شب در قيـام بود

آن شب دگر، نماز شبش را نشستـه خواند

امشب شهادت نامه‌ي عشاق امضا مي‌شود

امـشب شـهادت نـامـه‌ی عشـاق امـضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان، این دشـت دریا می‌شود

امشـب کنـار یکـدگر، بنـشسـته آل مـصطفی       

فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهـرا می‌شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      

فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا می‌شود

امشب صدای خـوانـدن قرآن به گوش آید ولی      

فردا صدای الامان، زین دشـت بـر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      

فـردا خـدایـا بسـترش، آغـوش صحـرا می‌شود

امشب که جمع کودکان،در خواب ناز آسوده‌اند      

فردا به زیـر خارها، گم گشته پیدا می‌شود

امشب رقـیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      

فردا‌ دریغ‌این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب به خیل تشنگان، عبـاس بـاشد پاسبان      

فردا کنـار علقـمه، بـی‌دسـت، سقـا می‌شود

امشب کـه قـاسم زینـت گلزار آل مصطفی ست     

فردا ز مَرکب سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

امـشب بـود جـای عـلی، آغـوش گـرم مادرش     

فردا چو گـل‌ها پیکرش، پا مال اعدا می‌شود

امشب گـرفتـه در میان، اصحاب، ثار الله را      

فردا عـزیز فاطمه، بـی یار و تنها می‌شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      

فردا به دست ساربان،این حلقه یغما می‌شود

امشب سـر خون خـدا، بـر دامـن زیـنـب بود     

فردا انـیس خــولی و دیـر نـصـاری می‌شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبـر گردد حسان     

فردا اسارت نامـه‌ی زینـب چـو اجرا می‌شود

                          حبیب الله چایچیان (حسان)

غزل

غرض این بود ...                             

که تکرار کنم غم ها را

با غزل فاش کنم بیشترین کم ها را

با غزل اشک بریزم ، بنویسم شادم !

و به تصویر کشم چهره ی آدم ها را

غرض این بود ...                           

که با گریه غزلوار شوم

در خودم دم به دم از آینه تکرار شوم

یا گدایی بکنم بر در هر خانه و یا ...

تکه نانی به سر سفره ی افطار شوم

غرض این بود ...                             

غزل باشد و صد خاطره درد

تا بگویم غم عشق تو چها با من کرد

ولی افسوس که این شعر به هم ریخته ام ...

نه غزل شد ، نه رباعی ، نه دوبیتی ، و نه فرد !

زير باران قدم بزنيم

زير باران بیا قـدم بزنیم

نو بگوییم و نو بیـندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

و ز باران، کمی بیـاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر، ولی همه جا

عالمی را بـه چهره نم بزنیم

سخن‌ازعشق،خودبه‌خود زیباست

سخن عاشقانه‌ای به‌هم بزنیم

قـلم زنـدگـی بـه دل اسـت

زنــدگی را بیا رقم بزنیم

قــطره‌ها درانتظار تو اند

زیر باران بیا قـدم بزنیم


بهار مي‌آيد

در روزهـای آخر اسفند

کوچ بنفشه‌های مهاجر زيباست

در نيم‌روز روشن اسفند

وقتی بنفشه‌ها را از سايه‌های سرد

در اطلس شميم بهاران

بـا خـاک و ريــشه

-ميـهن سيــارشـان

از جـعبه‌های کوچک و چوبی

در گوشه‌ی خيابان می‌آورند

جوی هــزار زمـزمه در من

می‌جوشد:

ای کاش

ای کاش، آدمی وطنش را

مــثــل بنـفشه‌ها

-در جعبه‌های خاک-

يـک روز می‌توانست

همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفـتــاب پاک               محمدرضاشفيعي كدكني



شاپرك عشق...

مي‌شودبا گل سرود عشق خواند
 
شاپرك شد در ميان باغ ماند
 
ميشود با لاله‌اي همـــراز شد
 
در پس يـك ناي خوش آواز شد

مي‌شود چـون چشـمه شفاف بود
 
مي‌شود‌ آييـنه‌آسـا صـاف بود

مي‌شود جـاري ميـان دشـت شد
 
مي‌‎شود با آينـه در گشـت شد

مي‌شود با مهربـاني خو گرفت

صد گره‌از طاق يك ابرو گرفت

مي‌شود اسپنـد گـونه برجهيد

تا فلك با مرغك دل پر كشيد

مي‌شود تا سينـه‌ي ديوار رفت

مي‌شود حـلاج وش بـر دار رفت

مي‌شود زنگار دل را پاك كرد

سينه را درعاشقي‌ها چاك كرد

مي‌شود از خود پسندي‌ها گذشت

يار مردم شد ز خودآزاد گشت    

فریدون مشیری :

من نمیگویم دراین عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش

چون خورشید باش 

تا توانـی

پاک،

روشن

مثل باران

مثل مروارید باش

خوبي ...

علم و عمل اي دوست به‌ مايي و مني نيست

هر كس بـه بَرَش خــرقه،اويس قرني نيست

هـر شـيـشه‌ي گـلرنـگ عقـيـق يمـني نيست

خوبي بـه خوش اندامي و سيمين زَقَني نيست

حُسن آيـت روح است، به نازك بدني نيست

زيربــــــــاران.../

زنـدگـي را بيـا رقم بزنيم

زير بـاران بيـا قدم بزنيم

با عشق ...

خطــی کشـــیــد روی تمــام ســوال‌ها
تـعریــف‌هـا معـادله‌هــا احتمــال‌ها

خطــی کشیـد روی تسـاوی عقـل و عشـق
خطــی دگـر بــه قـائده‌ها و مثـال‌ها

خطی دگـر کشیـد به قـانــون خویــشتن
قانون لحظـه‌ها و زمــان‌ها و ســـال‌ها

ازخودکشید دست و به خودنیز خط کـشید
خطــی بـه روی دفـتـر خط‌ها و خـال‌ها

خط‌ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عــشــق ممـکن اســت تمـــام محال‌ها

 

مشــكــــوك

من به آمار زمین مشکوکم

تو چطـــــــور؟

اگراين سطح پرازآدم‌هـاست

پس چرااين‌همه دل‌ها تنهاست؟

بيخودي‌مي‌گويند هيچ‌كس تنها نيست

چه‌كسي تنها نيست؟ همه‌ازهم دورند

همـــه در جـــمع

ولی تنهــاینــد

من که در تردیدم

تو چطـــــــور؟

نکــنـد هیـچ کسـی اینجــا نیست؟

گفـته بـود آن شاعــــــــــــر:

ادامه نوشته

وصیت نامه ی وحشی بافقی:

روزمرگم،هركه شيون كندازدور و برم دوركنيد
 
همـه را مســت و خـراب از مـي انــگور كنيد
 
مــزد غـسال مـــرا ســـير شـــرابـش بدهيد

مــست مــست از هـــمه جا حال خرابش بدهيد

بـــر مـــزارم مـــگذاريـــد بـيايد واعظ

پـــير مــيخانه بخــوانــد غــــزلي از حافظ

جـــای تــلقین بــه بــالای سرم دف بزنیـد

شــاهــدی رقــص کـنــد جمـله شما کـف بزنید

روز مــرگــم وســـط سیـنـه من چـاک زنیـد

انـدرون دل مـــن یــک قـلـمه تـاک زنــید

روی قـبـرم بـنـویـسـیــد وفــادار بـرفـت

آن جـگرسـوخـته خـستـه ازایــن دار بـرفـت

بيابان زندگي

زندگی تکه کاهی است که کـوهش کردیم
 
زندگی کوه بزرگی است که کاهش کردیم
 
زندگی نـیسـت به جـز نم نم باران بهار
 
زندگی نـیسـت به جــز دیـــدن یـار
 
زندگی نیست به جز عشق٬به جز حرف محبت به کسی

ورنه هــر خــار و خسـی زنــدگی کــرده بسی
 
زندگی تجـربـه تــلخ فـــراوان دارد
 
دو سه تا کوچه و پس کوچه و
 
                 اندازه یک عمر بیابان دارد

بچه‌ي كدام كوچه‌اي؟

کـوچـه‌ای را بـود نامش معرفت

مـردمـانش بـامرام از هر جهت

سیـل آمد کوچه را ویرانه کرد

مردمـش را باجهان بیگانه کرد

هرچه درآن کـوچه بوداز معرفت

شست و با خـود برد سیل بی‌صفت

از تمام کوچـه تنهـا یـک نـفر

خانه‌اش ماندوخودش جَست از خطر...

راه‌ورسم نیک هرجا بـود و هست

از نهـاد مـردم آن کـوچـه است

چونکه در اندیشه‌ام اینگونه‌ای

حتـم دارم بــچـه آن کـوچه‌ای...!

 

آرزو...

هـــــوای ســــحرم آرزوسـت

خـلوت ومـژگان تـرم آرزوسـت

شـکوه‌ی غربت نـبرم این زمـان

دسـت تو و روی توام آرزوسـت

خستـه‌ام ز دیدن این شوره‌زار

چشــم شقایـق نگـرم آرزوسـت

واقـعـه‌ی دیـدن روی تــو را

ثـانـیـه‌ای بـیـشـترم آرزوست

جلـوه‌ی‌این ماه نکـو را ببین

رنگ و رخ و روی توام آرزوست

این شب قدراست که‌ما با همیم؟

مـن شـب قـدری دگـرم آرزوست

حـس تورا می‌کنـم ای جـان من

عـزلت بـیـتـی دگـرم آرزوست

خـانه‌ی عشـاق مهاجـر کجاست؟

در سفـرت بال و پـرم آرزوست

حسـرت دل بارد ازاین شعر من

جـام میـی در حـرمـم آرزوست

                                        "احمد عزیزی "

يادگاري از پناهي

آزارم مـي‌دهــد ديــدن آن مــنــظره

كه مـادري كـودكـش را سيــلي مـي‌زند

ولي كودك باز هم دامانش را رها نمي‌كند

كـجاســت آن قـاضي تـا حـكم كـند كه

مادر منبع محبت است يا كودك ؟!

من... باور نكردم

راه را مي‌گفت و من باور نكردم

درس را مي‌داد و من ازبر نكردم 

باغ را مي‌كاشت اما خواب بـودم

چشم ها را نذر آن منظر نـكردم

بود اقيانوسي از بـيـداري اما

من دريغ از او لبي هم تر نكردم

مي‌وزدطوفان ازاين خسران ودردا

درتمام‌زندگي پيداازاو بهتر نكردم

واي آن دم كــز كـلاس كـوچك ما

صبحگاهي رفـت و من باور نكردم

نه....... نه...........

نه مرادم نه مریدم،

نه پیامم نه کلامـم،

نه سلامم نه علیـکم،

نه سفیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائـم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حـــقــیــــرم،

نه فرستاده پیــرم،

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتـم

چنین اسـت سـرشتـم

این سخن را مـن از امروز نـه‌ گفتم،

نه‌ نـــوشـــتـــم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبـو

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

 

ادامه نوشته

زندگي چيست؟

زنــدگی رقـص نجـیـبـی ست

که ازچشمه‌ی بودن، جاریست

رقص یـک شـاپـرک بازیگوش

لای یک دسته گل ِ یاس معطر در باغ . . .

رقص ِ یک نغمه‌ی آرام ِاذان

که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . .

رقــص کِــرمـی شــب تـاب

که شبیه تپش ِ خورشید است . . .

زنــدگی شعـر نجـیـبـی ست

که دردفتر ِاندیشه‌ی این گنبد ِدَوار

پـــر از قـــافیــه است . . .

چه‌کسی گفت خدا شاعر نیست؟؟