زينب، نهال غم، چه به ويرانه مي‌نشاند

ميريخت خاک و، آب هم از ديـده مي‌فشاند


آن کوه اسـتقـامـت و، آن معـدن وقار

در مــاتم رقيــه، دگــر طـاقتش نماند


زينب که تا سحر، همه شب در قيـام بود

آن شب دگر، نماز شبش را نشستـه خواند