اي غمخوار دشت كربلا...
زينب، نهال غم، چه به ويرانه مينشاند
ميريخت خاک و، آب هم از ديـده ميفشاند
آن کوه اسـتقـامـت و، آن معـدن وقار
در مــاتم رقيــه، دگــر طـاقتش نماند
زينب که تا سحر، همه شب در قيـام بود
آن شب دگر، نماز شبش را نشستـه خواند
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:22 توسط چمن(صميم)
|